من عاشقم...
من عاشقم، عاشق و دلتنگ برای همه کودکی هایم. دلتنگ روزهایی که کنار مامان و بابام روی حیاط کوچک و گرم خانه مان دور هم بودیم.
حیاط کوچک بود، بساط کوچک بود ولی گرم بود. دلتنگ برای اون خاله بازی که با تنها خواهرم داشتیم. دلتنگ همه اون عروسکهایی که تعدادشان کم بود ولی با
خون و جان ما پیوند داشت. دلتنگ ارمیتام- دلتنگ نیلوفر- سایو-
دلتنگ لباسهای عروسکهام. خیلی زود میگذرد. حال در کنج غربتم تنها یاد میکنم از آن همه خوشبختی های کوچکی که داشتم. چقدر دلتنگ آغوش مادرمم. چقدر دلتنگ بوی تنشم. بویی که همیشه با همه بوها فرق داشت. بوی مادر میداد. چقدر دلتنگم برای آغوشش.
و من عاشقم. عاشقم ولی ناتوان. ناتوان در نگه داشتن زمان. ناتوان در دانستن قدر آدمها. ناتوان از گذران تک تک لحظه هایی که با لذت کنار کسانی که دوستشان دارم.
و من عاشقم...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


من عاشقم...
